|
شهید ناهید فاتحی کرجو كه بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شهید ناهید فاتحی کرجو حجت خدا بر تمام زنان مسلمان است امروز جا دارد نه تنها زنان بلكه همه مردان آزادي خواه در مكتب شهيد كرجو زانوي تلمّذ زده و درس وفاداري، ايمان و توحيد را فراگيرند. ايشان به فرمايش امام خميني عليه الرحمه كه فرمودند "شهدا ره صد ساله را يك شبه طي نمودند" اشاره كرده وفرمودند: شهيد ناهيد فاتحي كرجو حجت خدا بر تمام زنان مسلمان است كه عرفان حقيقي را طي نموده و با تمام وجود درك كرد. اوج ايمان، عشق به اسلام و باوراوبه ولايت امام خميني عليه الرحمه آن چنان در اين دختر متبلور است كه به امام امت توهين نكرده و شكنجه هاي بي امان و نهايتاً شهادت را بر توهين به ولي امرش ترجيح داد. مدعیان عرفان باید در مکتب این شهید زانوی ادب زده و عرفان ناب را یاد بگیرند که او توانست در عمل خودش متجلی نماید.وی انس با قرآن و پایبندی سرسختانه به حجاب در اوج مفاسد دوران طاغوت را از شاخصه های مهم شهید فاتحی بود، ایمان و تقوا و پاکدامنی که او از دوران کودکی آموخت نشان عظمت این دختر جوان است که تاریخ صدر اسلام و شهادت سمیه، اول شهیده زن اسلام را تکرار کرد.در مقابل عظمت روح شهید ناهید فاتحی کرجو درمانده ام که چگونه پیشنهاد زن روستایی که نقشه فرار ناهید را کشیده بود به خاطر حفظ جان آن زن رد می کند و شکنجه های سخت ضدانقلاب را در زمستان بی سابقه سال 60 در کردستان تحمل می نماید ولا د ت و معرفت وعشق به معبود وولايت ![]() طلوع زندگي نا هيد فا تحي كرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانوادهای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ میكرد. ناهید كودكی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش میداد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت میبرد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه كنم، چشمانم سرخ میشود و سرم درد میگیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز كرده و گریه میكنم، نه خستهام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس میكنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر میشوم». نوجوانی از جنس ایمان و شهامت با شروع حركت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شركت در راهپیماییها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرارگرفت. روزی با دوستانش به قصد شركت در تظاهرات علیه رژیم به خیابانهای اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود كه مأموران شاه به مردم حمله كردند. آنها ناهید را هم شناسایی كرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند كه با كمك مردم از چنگال آن دژخیمان فرار كرد. برادرش میگوید؛ «آن شب ناهید از درد نمیتوانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش كبود رنگ شده بود». بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیریهای ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاریش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازكرد. شروع این همكاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم خورده فعالیتهای انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت. راهی به سوی آسمانی شدن ناهید علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بیشتر وقتش را به خواندن كتابهای مذهبی و قرآن و انجام فعالیتهای اجتماعی میگذراند. اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مركزی شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش میرود و بعد از ساعتها پرس و جو پیدایش نمیكند. خبری از ناهید نبود! انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او میگشت. تا اینكه بالاخره از چند نفر كه ناهید را میشناختند و او را آن روز دیده بودند شنید كه: چهار نفر، ناهید را دوره كرده، به زور سوار مینی بوس كردند و بردند بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار میگرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه میفرستادند كه: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همكاری كنید، بقیه بچه هایتان را هم میكشیم زخم ستاره چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود كه خبر گرداندن دختری در روستاهای كردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینكه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یك روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا میگرداندند . گفته بودند آزادت نمیكنیم مگر اینكه به خمینی توهین كنی!. او ناهید بود كه با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت كرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شكنجه وحشیانه این دختر اعتراض كرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودكه ناهیددختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد. از روز ربوده شدن او یازده ماه میگذشت كه پیكر بی جان و مجروح و كبود او را با سری شكسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا كردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند. وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی میكرد و چندین بار از هوش رفت. پیكر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا كردن در راه انقلاب نداشت اما كتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با دیدن آثار شكنجه بر بدن ناهید و سر شكسته اش شناخت بشتري به دد منشي ضد انقلاب پيدا نمودند. تهران، سفر آخر شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهکها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیكر شهید ناهید كرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید. چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت. برادر ناهید میگوید: مادرم در تهران ماند و با بچه های كوچك و وضعیت بد اقتصادی مجبور به كار شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود كه نزدیك ناهید است. دلش خوش بود كه دیگر لازم نیست كوه به كوه، دشت به دشت و آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد. و اینک ... اینك نوجوانان و دختران ایران اسلامی باید بدانند كه وقتی ناهید فاتحی كرجو به شهادت رسید بیش از هفده سال نداشت اما اكنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به بركت متعالی بودن هدف و ارزش هایش زنده و شیوه زندگیاش الگویی برای زنان مجاهد است. اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجههای طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمانها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی خاطراتی از مبارز شهید کردستان «ناهید فاتحی کرجو» به روایت پدرش
نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحیکرجو» است، پدرش از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانهدار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباسها و وسایلش را به دیگران هدیه میکرد. از دوره نوجوانی با گروههای مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی ، شهیده «ناهید فاتحیکرجو» در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج به دنیا آمد. با شروع حرکتهای انقلابی مردم، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیماییها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیریهای ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاریاش را با نیروهای ارتش و سپاه آغاز کرد. ناهید بیشتر وقتش را به خواندن کتابهای مذهبی و قرائت قرآن و انجام فعالیتهای اجتماعی میگذراند. ناهید اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد که به دست نیروهای ضدانقلاب اسیر شد و 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه شد؛ موهای سرش را تراشیده و ناخن دست و پایش را کشیدند تا به امام خمینی(ره) توهین کند اما او شهادت را به زندگی با ذلت ترجیح داد. ناهید فاتحی در حالی که 16 سال بیشتر نداشت توسط ضد انقلاب زنده به گور شد و به شهادت رسید. محمد فاتحی کرجو» پدر این شهیده خاطرهای از فرزندش را روایت میکند: ناهید از همان کودکی با دیگران فرق داشت. کوچک که بود کلافه میشدیم، از بس سؤال میکرد. کنجکاوی او همه را کلافه میکرد. حتی در مورد مسائل بدیهی هم سؤال میکرد. انگار میخواست ته و توی همه چیز را دربیاورد. تا جایی که قادر به جواب دادن نبودیم. او از کودکی دلی به وسعت دریا داشت و معنای محبت و همدردی را به خوبی درک میکرد به طوری که مادرش از دست او کلافه میشد. هر وقت با بچهها بازی میکرد، در خانه هر چه میوه و خوراکی داشتیم خودش میبرد تا با بچهها تقسیم کند و با آنها بخورد. من از پرسنل ژاندارمری بودم. زیاد به مأموریت میرفتم. یک بار که برای او عروسک گران قیمتی آوردم، عروسک را با خودش برد بیرون تا با بچههای همسایه بازی کند. وقتی برگشت، عروسک همراهش نبود. مادرش پرس و جو کرد که عروسک را چه کردهای؟ تو که آن را با اصرار بیرون بردی، چرا آن را با خودت نیاوردی؟ ناهید گفت آن را به دوستم دادهام تا با آن بازی کند. مادرش از او ناراحت شده بود. عصر آن روز عروسک را برگرداند و گفت دوستم عروسک ندارد. وقتی گریه کرد و گفت بابایم برای من عروسک نمیخرد دلم برای او سوخت. دختر خوبی است. عروسک خودم را به او دادم و گفتم عروسکم را خراب نکند. او هم با عروسک بازی کرد و بعد آن را به من برگرداند. رابطه صمیمی و خوبی با بچههای دیگر داشت. مادرش همیشه نگران او بود. به خاطر همین رفتارهایش نگران بود او را گول بزنند. هر کسی یک نفر دوست صمیمی دارد، ولی او با همه دوست بود و با هر کس متناسب با شخصیتش صمیمی بود. چهار، پنج ساله که بود، اگر تا سر کوچه هم میرفت، محجبه بود. چادر سرش میکرد. زنبیل کوچکی داشت که دستش میگرفت. انگار که سالهاست زن خانه است! همسایهمان جلو او را میگرفت و میگفت چادرت را به من میدهی؟ و ناهید میگفت نه، آخه برای تو بزرگ است!به پاکیزگی و تمیزی خیلی اهمیت میداد. از کوچکی خانم بود. یک روز در حیاط را باز کرده بود و چادرش را دورش پیچیده بود و در چارچوب در نشسته بود و به کوچه نگاه میکرد. بچهها در کوچه بازی میکردند؛ به او گفتم چرنمیرویبابچهها بازی کنی؟ گفت دیشب باران آمده، زمین پر از گل است، لباسم کثیف میشودبچههای دیگر را مادرشان مجبور میکند، هر شب مسواک بزنند ولی او هر شب قبل از خواب بدون اجبار مسواک میکرد. بچهها به او میگفتند «وسواسی»! «ناهید فاتحی کرجو» یکی از ستاره های درخشان است که زندگی کوتاه و هنرمندانه اش قابی مصور از پیوند واژه های مظلومیت،شجاعت و ولایت پذیری است. شهيده ناهيد فاتحي كرجو تاريخ را تكرار كرد. او در تاريخ مصداق سميه است كه زير سختترين شكنجهها با توكل بر خدا، صبر و مقاومت كرد و شهادت را به انكار الوهيت خداوند متعال ترجيح داد. اوج عشق او به امام خميني (ره) و اسلام مانع از اين ميشود كه به خواسته ضدانقلاب تن دهد. همين موجب ميشود كه در زمستان سال 60 در منطقه كردستان او را به اسارت بگيرند و با پاي پياده در كوههاي اين منطقه به همراه خود ببرندو يا با سر تراشيده در ميان مردم كردستان بگردانند و همچنين ناخنهايش را از بيخ بكنند به دنبال راهي براي آسماني شدن، بايد تمام زمين خاكي خدا را گشت و در اين گشت و گذار ستاره هاي آسماني اين زمين خاكي را پيدا كرد. گشت و گذاري به وسعت همه تاريخ، تاريخي از صدر اسلام تا انقلاب اسلامي ايران. اين ستاره ها اگر چه در نزد آسمانيان آشنايند، اما گاه در نزد زمينيان آنچنان گمنامند، كه گمناميشان تو را به تعجب وامي دارد! سميه را يادت هست؟! همو كه جاهليت زمانه اش، اسلام آوردن او را تاب نياورد و شكنجه هاي اعراب جاهلي آغاز شد. از او خواستند اقرار به وحدانيت خدا و شهادتين زيبايي كه او را مسلمان كرده بود باز پس بگيرد! از او خواستند پيامبري رسول رحمت را انكار كند! «سميه» در زير شكنجه ها شهيد شد اما تسليم نشد. با دستاني بسته و سري تراشيده او را در روستايي از كردستان مي گرداندند با اين ادعا كه «او جاسوس خميني است!» او «ناهيد فاتحي كرجو» بود، سميه كردستان ايران كه با شهادت وصف ناشدني، دست از حمايت مقتداي خويش برنداشت و تسليم آنان نشد. سرانجام پيكر بي جان و مجروح او را بعد از 11 ماه يافتند، پيكري كه اگر چه جان در بدن نداشت اما سخنان بسياري از شكنجه هايي كه بر او رفته بود داشت. سري تراشيده، بدني كبود، حتي گفتند او را زنده به گور كرده اند!! اگر خون سميه در صدر اسلام سند ديگري بر حقانيت دين اسلام شد و مسلمانان را در باورها و اعتقاداتشان مصمم تر كرد. خون «ناهيد فاتحي كرجو» نيز جوشش مضاعفي در دل نهال تازه به بار نشسته انقلاب اسلامي ايران پديد آورد.زنان سنندجي با ديدن آثار شكنجه بر بدن ناهيد و سرشكسته و تراشيده اش به ماهيت اصلي ضدانقلاب بيش از پيش پي بردند و با ايمان و بصيرتي بيشتر به مبارزه با آنان پرداختند. آري امام خامنه اي«حفظه ا...» چه زيبا فرمودند كه «با اين ستاره ها راه را مي شود پيدا كرد.» و ناهيد دختري كه همچون اسمش ستاره اي شد كه در كهكشان فدائيان ولايت، نور هدايت را از مقتداي خود و خون شهداي كربلا وام گرفت. اگرچه خفقان حاكم گروهكها بر مردم آن زمان به حدي شدت داشت كه خانواده شهيد مجبور شدند به تهران هجرت كنند و پيكر مطهر اين شهيد مظلوم سنندجي را در بهشت زهراي تهران دفن كنند. جسم او شايد گمنام ماند اما روح پرفروغش راه را به زيبايي روشن كرد. هاشم بياتي كارشناس خبره فرهنگي ومسول آموزش ستاد اقامه نماز
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:57  توسط هاشم
|
|